پادشاه ابله

پادشاهی به ندیم خود گفت که نام ابلهان این شهر را بنویس . گفت : شرط کن که نام هر کس را بنویسم ، مرا بخاطر آن مواخذه نکنی . پادشاه گفت :باشد . ندیم ابتدا نام پادشاه را نوشت . پادشاه گفت : اگر ابلهی مرا ثابت نکنی تورا مجازات می کنم . ندیم گفت : تو دست خطی را به یکی از نوکران خود داده و از او خواسته ای که به فلان دیار دور دست برود و آن را نقد کرده و نزد تو باز گردد . پادشاه گفت : آری ، چنین است . ندیم گفت . او مردی است که در این دیار نه ملکی دارد ، نه زنی و نه فرزندی اگر آن پول را بدست آورد و به قلمرو پادشاهی دیگر برود تو چکار خواهی کرد ؟ پادشاه گفت : اگر از ما رویگردان نشود و آن پول را به تمامی بیاورد تو چه می گویی ؟ ندیم گفت : آنوقت نام پادشاه را حذف می کنم و نام آن مرد را میان ابلهان می نویسم .


دعای طول عمر برای بازنگرداندن قرض

یکی از امیران درگاه شاهرخ تیموری بسیار بخشنده و بنده نواز بود . به همین سبب به مردم تهی دست زر و سیم می داد و در عوض از آنها می خواست که پس از مردن شاهرخ آن را بپردازند . گروهی از بدخواهان نزد شاهرخ رفتند و او را از ماجرا آگاه کردند و پادشاه را نسبت به آن امیر بدبین کردند تا اینکه روزی از شدت خشم به امیر گفت : چگونه است که روزگار تو به وجود من می چرخد و تو خواهان مرگ من هستی . امیر گفت : پادشاه چگونه به چنین نتیجه ای رسیده . گفت : از آنجا که قرض بسیار به مردم می دهی و آنها را به مرگ من وعده می دهی . امیر گفت : آری همینطور است که شنیده ای اما من برای این به مردم قرض می دهم که پیوسته قرضدار تو و خواستار دوام عمر تو باشند تا به این سبب از دادن قرض خود رهایی یابند و با دعا برای طول عمر تو نیازی به پس دادن قرضشان نباشد ...


آب و هوای خوش

یکی از فضلا و دانشمندان که از مقربان خلفای بغداد بود ، در یکی از سفرهای خود به نیشابور رسید . در آن زمان دوازده هزار قنات در این شهر جاری بود و آب و هوای بسیار خوش  داشت . اما این شخص به سبب کوتاهی که مردم در خدمت به او انجام داده بودند بسیار دلتنگ و ناخوش بود . در این هنگام خلیفه به وی نامه ای نوشت و از او خواست که او را از احوال مردم نیشابور  و آب و هوای آن دیار آگاه سازد . او در جواب نوشت : نیشابور جایی بسیار نیکوست اگر آبی که در زیر زمین است بر روی آن بود و مردمی که بر روی آن هستند در زیر زمین بودند .

نعوذ بالله ...

یکی از فرزندان خلفای عباسی ادعای خلافت داشت و بسیار ستمگر بود . روزی به ندیم خود گفت : برای من لقبی مثل معتصم بالله و متوکل علی الله پیدا کن . ندیم گفت : نعوذ بالله


دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست.کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی.

...........................................................................................................................

امپراطور یونان به کوروش گفت:
ما برای شرف میجنگیم ولی شما برای پول
کوروش در جواب گفت:هرکس برای نداشته هایش میجنگد.